تبليغاتX
. . . سیاه و سفید . . .

 

www.serene-dead-end.blogfa.com

بن بست باز عزیزم ... دوباره باز می شود ! ! !

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ســاعت 17:48 نویـــسنده \-/ ! (] \-/ ]\[ |

 

 

خوندن این نوشته ، دلخواه است !

 

۲۹/۵/۹۰ : اسمش یه دنیا حرفه ، چون دارم از امروز که ۲۹ امه می نویسم تا روزی که قراره این مطلب ثبت بشه !!!

فعلا تو ثبت موقت می مونه ، ولی روزی که ثبت شه خیلی چیزا تغییر می کنه !

از جمله آدرس این وبلاگ . . .

این جا رو خیلی دوست دارم .... دو ساله که دارمش ... کشکی کشکی شد دو سال ! اما چاره ای برام نیست ... یه بار بستمش خیلی تنها شدم ... دلم نیومد دوباره بازش کردم .. ولی این دفعه دیگه نه ....

تصمیمم جدیه ... شاید خیلی بعد ها ... شاید به کل !

انقدر حرف دارم که نمی دونم از کجا شرع کنم ... برعکس همیشه که ترجیح می دم حرفامو بخورم ، می خوام این دفعه حرف بزنم ..

نه ادامه مطلب و رمزی در کاره ... نه پی نوشتی ...

فقط یه عالمه حرف :)

. . .

آدما رو می شه از تو فیس بوک ، یاهو مسنجر ، گوشی یا خیلی جاهای دیگه Remove کرد . .

اما ذهن آدم این اجازه رو بهت نمی ده . .

هیچ چیز اون جا Remove شدنی نیست . .

مخصوصا یاد یه سری از آدما . .

مگه این که بزنی و Restart اش کنی . .

منم که خدا نیستم . .

. . .  

برام ترک کردن اینجا با تموم آدماش سخته . . . خیلی عادت کردم . . .

یادمه بچه که بودم . . . وقتی خونمونو عوض کردیم . . . تا چند سال ، هر وقت از جلوش رد می شدم ، گریه ام می گرفت . . .

اسباب کشی و دوست ندارم . . .

از تنوع های اینجوری بدم میاد .. .. ..

ولی رفتن ، فقط یه دلیل داره . . . که اونم معلومه . . . گفتن نداره که . ! .

همه چیو می برم ، فقط چیزی که می مونه ، یه کوله بار خاطرست . . .

خاطره هایی که نمی گم همشون تلخ ... همشون شیرین بودند ...

خاطره هایی که خیلی ساختنم ... چه خوب ، چه بد .. سخت ساختنم !

همه ی همه ی نوشته هام منظور داشت ... همه ی همشون ...

بعضیاش با لبخند ... بعضیاش با بغض ... بعضیاش با اشک ... و شایدم با خنده !!!

دلم می گیره ... هر وقت می رم یه وبلاگ و می بینم که صاحبش اون جا رو پلمب کرده یه جوری می شم  ... الان بیشتر از هر وقتی دلم گرفته . . . !!!

۳۰/۵/۹۰ : دیشب خیلی دعا کردم ...

اصولا تو این مجالس شرکت نمی کنم ... ترجیح می دم تو تنهایی با خدا حرف بزنم تا کنار یه سری آدم ... اما من دیشب رفتم ...

منت نمی زارم بگم به خاطر تو ...

ولی دعاهام برای تو بود :)

من یاسین خوندم و گریم گرفت ... تو که نمی دونی .. هیچ کس نمی دونه ... من یه شب تو اون شبای شیرین ، یاسین و باز کردم و برات خوندم ... همون شبی که که زنگ زدی و خواننده از اون پشت گفت : تحملم کن . . . !!!

نمی دونم یاد اون شب بود یا جوی که اون جا داشت که گلوم پر شد بغض ...

چقدر بعضی ها خوب می تونند گریه کنند ... چقدر خوب می تونند خودشون و با صدای گریشون تخلیه کنن ...

چرا من نمی تونم ... چرا نمی تونم جلوی همه بزنم با صدای بلند زیر گریه ...

حتی تو تنهایی هام همیشه احساس می کنم که یکی هست و نمی تونم بلند خالی شم !!!

یه ماه گذشته و من هیچ خبری ازت ندارم ...

هنوز وجودت برام مهمه ...

هنوز نتونستم خودمو با شرایط وقف بدم ...

شاید فکر کنی کور شدم ... منطقی نیستم ....

شاید واقعا همین جوریه ...

اما وقتی جایی رو با احساس بنا می کنی ... تا آخرش همین حوری می ری ...

شاید خیلی از حرفام اینجا این باشه ...

اما خیلی جاهام می گم که درستش این بود ...

نوشتن ، حرف زدن نیست .!

خوندن ، فهمیدن نیست .!

تا نبینی ، تا لمس نکنی ، هیچیو متوجه نمی شی !.!

...

نمی گم دیگه نمی نویسم ... ولی دیگه اینجا نمی نویسم ...

به محض بسته شدن اینجا ، یه جای دیگه باز می شه و تا اون جایی که می تونم سعی می کنم مخفی نگهش دارم ... !!!

هیچ کسو قرار نیست دیگه نبینم و نخونم ...

همه خونده می شن ...

یه چیزیو جدی می گم ...

واقعا وفتی بلاگفا را باز می کنم و نظراتتونو می بینم حس خوبی بهم منتقل می شه .... !!!

خوش حالم که تونستم نگه دارم بعضی هارو ...

یه سری هم اذیت شدن ...

از جمله " م " ،‌ اما قبول کنید تو این آشفتگی نمی شه کسیرو به عنوان دوست پذیرفت !!!

نمی شه از کسی راهنمایی خواست یا به حرفش گوش کرد ... !!!

در هر صورت ، اگر بار گران بودیم و رفتیم ... اگر نامهربان بودیم و رفتیم !!!

بدی چیزی دیدید حلال کنید !!!

همین ‍...

برای امشب کافیه !

۳۱/۵/۹۰ : نمی دونم تو اصلا میای اینجارو بخونی یا نه ...

اشکالی نداره ...

یعنی تا الان دلم می خواست که نخونی ...

ولی الان دوست دارم که بخونی ...

یه بار بهم گفتی " فکر می کنی کسی به یادت نیست "

آره واقعا همچین فکریو می کنم ...

ولی دیگه هیچی برام مهم نیست ..

من که به کل دارم همه چیو تعطیل می کنم ...

یادت هست ؟

یه بار ازم نظر خواستی ، قرار بود حرف من بشه تصمیم تو ...

یادت هست چی گفتم ....

گفتم از جانب خودم هیچی نمی تونم بگم ، ولی من اگه جای تو بودم حتما اون کارو می کردم ..

حالا وقتشه که حرفمو ثابت کنم ... !!!

از همون یه ماه پیش که آخرین حرفامونو زدیم ، تو این فکر بودم که چه جوری تولدتو بهت تبریک بگم ...

خیلی فکر کردم ... خیلی ...

اگه بهت تکست می زدم و جوابمو یه جوری می دادی ، خیلی برام بد بود ...

واسه همین تصمیم گرفتم که همین جا ، بهت بگم تولدت مبارک !!!

چه برات خوش آیند باشه این کار ، چه نه ، من دیگه تصمیمو گرفتم ... !!!

یه ماه گذشته و من هنوز مثله روزای اول .. بلکه هم بیشتر دوست دارم ...

احمق ؟؟‌نه نیستم ... !!! مطمئن باش که نیستم ... !!!‌

این جارم واسه همین نمی نویسم ... برامون بهتره که اصلا از هم خبری نداشته باشیم !!!

دیشب بعد از مدت ها ، خوابتو دیدم ... !!!

نگفتم " به چه حقی در خوابهایم سرک می کشی ... وقتی در بیداریم حضور نداری .. "

همین باعث شد ، یه ذره از دلتنگیم کم شه و الان هم خوبم ...

خوب ِ خوب :)

در هر صورت تولدت مبارک !

 ۱/۶/۹۰ : I Left ... But So Close , No Matter How Far .. . :)

ساعت : 3:45 دقیقه ی بامداد ...

قربان شما ... نادیا !

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ســاعت 3:51 نویـــسنده \-/ ! (] \-/ ]\[ |